تبليغاتX
گذشته من

گذشته من

با گریه به دنیا می آیی اما چنان زندگی کن که با خنده از دنیا بروی

HOMEPAGE

E-MAIL

با سلام

خلاصه گذشت ما رفتیم خونه خانم دکتر نه بابا انجور خونی بوده ما خبر نداشتیم سوت سوت

دیگه یه جورای خوش میگذشت به من گفت می خواهم ببرمت پرورشگاه من چه می دونستم که

پرورشگاه چیه امروز فردا امروز فردا همان جا موندگار شدم خلاصه خرید مطب با من بود میرفتم خرید

میکردم خدایش دس به خریدم خوب بود همشون خوششون میومد که درست خرید میکنم حتی

منشی و کار کنان اونجا خیلی به من اعتماد می کردن یه بدی که داشتم خیلی سینما می رفتم

یوهو غیبم میزد کجاست سینما دیگه عادت کرده بودن حسابی پول تو جیبی بهم میدادند بیشتر از

اون چیزی که من نیازم بود یعنی اگر پسنداز کرده بودم همین حالا یه زندگی نورمالی داشتم

اما بچگی بود دیگه نفهمی به فکر این جاها که نبودم که وای اگر دختر بزرگش از تهران میومد من

از خوشحالی پر در میاوردم چون خیلی من دوست داشت البته خانم دکتر دوسم داشت چون هروز

منو میدید یه جورای براش تکراری شده بودم اما دخترش که مثل خواهر خودم دوسش دارم به خدا

یعنی همین حالا که ازشون دورم اما خیلی دلم براشون تنگ شده خلاصه همین روزها می گذشت

یه ضرب مثلی هست میگن یارو خوشی زیر دلش زده حکایت من شده بود یه روز به پسرش گفتم

من می خواهم از اینجا برم بعد از یک سال که گذشته بود .

ادامه داره رفیق.........

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 10:1 توسط حسین |

باسلام

خلاصه گذشت تا رفتم سر کار میوه فروشی غرفه ای که شهر داری کرایه میداد

شبها اونجا می خوابیدم مزدی بهم نمیداد خورد خوراک میداد بهم و جای خواب

اوالان بد نبود تا اینکه پسرش امد که کار کنه پیشمون دوباره کتک خوردنا شروع شد از دست

پسر صاحب کارم یه بار به باباش گفتم ما جرا اما بد تر شد منم گذاشتم رفتم خیلی برام سخت

بود. رفتم از اونجا با کسی اشنا شدم که تمام زندگیم رو عوض کرد تا مدتها

شاید هم دراین ساعت توی یک پارک محلی بازی می کردم.

زنی با دخترش که می خواست الکلنگ بازی کنه منو صدا کرد گفت میشه با

دخترش بازی کنم منم قبول کردم راستش من سر وزع خوبی نداشتم لباس خوبی ازین چیزا

دیگه . ازم پرسید خونت کجاست گفتم خونه ندارم بند خدا تعجب کرده بود کمی با من حرف زد

تا بازی تمام شد البته دختره خسته شده بود وقت رفتنشون بود کمی پول داد به من و یک

شماره تلفن گفت این شماره مطب منه گفتم شما دکترید اره من دکترم رفت .

من پولارو شموردم یادمه رفتم سینما. گذشت چندروزی یه کی مثل خودم دوباره پیدا کرده

بودم شب خوابیده بودیم ماشین گشت کلانتری مارو گرفت برد چشمت روز بد نبینه وای

چقدر کتک خوردیم که اعتراف کنیم چند بار دوزدی کردیم منکه پوستم کلفت بودم فقط

دست پا میزدم تازه یادمه شلوار یکی از ممورا خاکی شد به من گفت با زبون پاکش کنم

یعنی لیس بزنم خیلی بام سخت بود چنین حرکتی با این که بچه بودم بگذریم بدبخت

رفیقم گفت هرچی که شما بگید ممورا یک برگ کاغذ نوشتن که او باید امضا میکرد

سرقت ماشین اقعآ نمی دونم چی به سرش اومد من یک بارگی یادم اومد به شماره

تلفن خانم دکتر گفتم یک تلفن دارم گفتن بده اونا زنگ زدن به خانم دکتر بچش اومد

کلانتری منو ازاد کرد با هم رفتیم خونه خانم دکتر .

ادامه دارد رفیق

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 21:53 توسط حسین |

با سلام

خلاصه گذشت تا این که دوباره کتک خوردنها شروع شد .

منکه ماقعآ خسته شده بودم از زندگی که داشتم با این که بچه بودم فکر درستی که

نمتونستم بکنم تا یک راه پیداکردم یعنی از خونه فرار برقرار کردم بار دوم این دفه تصمیم گرفتم

که برم دیگه بر نگردم خلاصه زمین خدا شد توشک من اسمان خدا شد لاحافم گذشت ،گذشت

تا یکی مثل خودم پیدا کردم اسمش علی بود ولی بهش می گفتن ویژی دوست داشت

بااین اسم صداش بزنن اون سیگاری بود وبه من گفت سیگار می کشی گفتم نه

گفت بیا بکش ایبی نداره منم قبول کردم یک نخ بهم داد روشن کردم بلد نبودم سیگار بکشم

بهم گفت حروم نکن سیگارو خلاصه چند نخی حروم کردم تا اینکه حسابی یادم داد که

دود سیگارو بدم داخل گلوم خوب که یاد گرفتم خودم کیف می کردم اره من سیگار

میکشم مثل مردا بگذریم که فکر میکردم بزرگ شدم .

همین جوری می گذشت شب و روز .

یک کاری پیدا کردم رفتم سر کار (۱۱سالم بود ) خیلی برام سخت بود ولی از خونه بابام بهتر بود .

ادامه دارد رفیق

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 2:0 توسط حسین |

با سلام

خلاصه گذشت این همه کتک خوردن واقعآ خسته شد بودم از زندگی چون نه محبت دیده بودم نه روز

خوش میدیدم با برادرام چه جوری رفتار می کردند حساب بانکی منظورم دفترچه پسنداز برایه دوتاشون

منکه گفتم برایه من چی نامادریم گفت تو با برادر کوچیکت با هم حساب دارین منم که نمیدونستم که

چه خبره یکی دیگه مثلآ باشگاه ورزشی سالن کاراته دوتا برادرم می رفتند من به نا مادری م گفتم منم

میخواهم برم کاراته گفت تو همین جوری وحشی هستی اگه بری کراته دیگه هیچی فقط همین کم داری

یک چیزی بگم من ادم اغدی نیستم که چرا در دوران

 

گی  به من نرسیبدن خدارو شکر دارم رو پای

 

خودم هستم چرا خیلی ها کمکم کردند اما تا ابد که

 

نبوده .

 

گذشته ها گذشته ولی دارم خودمو محک میزنم که کی

بودم کی هستم

 

شاید این رو میشود جایه دیگه نوشت مثلآ تو دفتر چون

 

دست خط خوبی

ندارم مجبورم اینجا بنویسم اگر ناراحت میشی باید

 

ببخشید خواننده گرامی 

 

 

چون یک نظر شخصی دیگه هم دارم که ادما چقدر با هم

 

 فرق میکنن

این چند خط رو برایه ادمای که میان تو وبلاگ وبا نظر

 

خصوصی یک مشت

 

 

چرت پرت میگن..........

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 5:20 توسط حسین |

با سلام

خلاصه فبول شدم رفتم کلاس سوم که همه این سرگذشت از اینجا شروع میشود کمی بزرگتر شدبودم

ولی هنوز کتک میخوردم تا این که یک روز از خونه فرار کردم به خیبانها پناه بردم ؟؟؟؟؟؟

اسمون خدا (لاحاف -زمین خدا توشک ) من شده بود چندروزی گذشت اولین ضربه ای  که خوردم این بود که

سیگاری شدم که الان دارم اسپری استفاده میکنم .

بعد از چند روزی مدیر مدرسه منو دید گفت که چرا مدرسه نمیایی گفتم خونه نمیرم گفت ؟ یعنی

فرار کردی گفتم بله ازم جایه خاب را پرسید منم گفتم که کجا هستم  

شب بود که دایی م امد سراغم وای چی شد اون شب منو برد خونه خودش فردا صبح رفتیم خونه

خودمون چه کتک مشتی که خوردم با زنجیر چرخ   دوچرخه افتاد به جونم چنتا که بهم زد یکیش

خورد تو سرم که وقطی بردنم دکتر    دکتر پرسید که این کار کی هست نا مادریم گفت که کار بچه

همسایه دکتر گفت ازش شکایت کنید این شکستگی خیلی عمیق هست باید شما شکایت کنید

نا مادریم گفت شما پانسمان کنید من خودم میرم دونبالش که شکایت کنم  گذشت یه مدتی

کمتر کتک بدی می خوردم شاید از ترسشون بوده باشه

یک ماه به نظر خودم راحت زندگی می کردم

ادامه دارد رفیق

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 23:6 توسط حسین |

باسلام

خلاصه رفتم مدرسه امتحانات شروع شده بود من که ریاضیم صفر صفر بود املا که دیگه نگو۱۸۰درجه زیر

 صفر مثلن امتحان ریاضی داشتیم که سوال امده بودکه پنجتا پنجتا تا بیست پنج بنویسم منم از یک تا

بیست پنج نوشته بودم نمیدونم چرا اصلآ هواسم به برگه امتحان نبوده خوب بگذریم

فصل امتحانات تمام شد مدرسه تعطیل شد وقت کارنامه گرفتن شد من با دو  تژدید داشتم

ریاضیـی-- املا که  زیاد مهم نبودن برام چون میدونستم اگه فبول هم بشم بازم از این مکافات رها نمشم

 خالاصه بابام گفت تژدید شدی حرفی برایه گفتن نداشتم بحر حال فصل امتحانات تژدیدی شروع شد منم

رفتم امتحان دادم مثل اینکه مدیر مدرسه یه جورای دلش برام سوخته بود املا که داشتم امتحان

 می دادم امد گفت چیزی هم بلدی من گفتم نه خیلی کمک کرد واقعآ دستش درد نکنه رسید به جونم

اگر رد میشدم  چه روزگاری داشتم روزگار سیاه

ادامه دارد رفیق

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 19:52 توسط حسین |

باسلام

خلاصه نامادرم امد به مدرسه وازش پرسدن که شمانا مادری کدم هستی نامادریم با تعجبچشماش

 رفت کله سرش گفت کوچیکه منوبرادرم گفتند شما برین ما که رفتیم بعدش نفهمیدم چی بهش گفتند

خلاصه به خونه رفتم خونه که نه شکنجه گاه هنوز از در وارد نشده بودم که نامادریم گفت مادر قهوه حالا

میریی به مدرسه میگی کتکم زدند و نامادری دارم حرامزاده تو یه بچه سر راهی هستی که من بزرگت

کردم من باید چی می گفتم در ان سن سال کم کمی کتک خوردم اما زیاد نه گذشت تا بابام امد

خونه نامادریم بهش گفت که چی شده بابام نشست تریاک کشیدن خوب که کشید و کیف شد منو

 صدازد گفت بیا تو اتاق اخه اتاق بابام جدا بود من که خیلی ترسیده بودم و می دونستم یک کتک

حسابی در اتظارمه هی این دست ان دست کردم تا اینکه خودش امد با لگد مشت که می گفت کرخر

پدر سگ مادر جنده دیگه میری مدرسه میگی زن بابا دارم مادر قهوه داخل اتاق که منوبرد کلوم را گرفت

باتمام وجودش فشششاااااااااااررررررررررمیداد انگار داشت چوبی در دست که قصد شکستن ان راداشت

من احساس می کردم نفسم دارد بند میاد فشار میداد ول میکرد و  دوباره فشار میداد بعدش با کمر بند

انقدر منوزد بعدش با لگد و مشت حتا با فلاکس چای زد توسرم بعد از این همه کتک خوردنها گفت نباید

به مدرسه بروی اخه در شکنجه گاه چیزی رو میشه قبول نکرد یه چیزی بگم ان روز مادر بزرگوم خونه بود

مادر نامادریم ان روز دیگر او را ندیدم چون او رفته بود خولاصه من چند روزی در همان اتاق بابام زندانی

شدم بابام گفت حالا که به مدرسه نمیروی من خودم معلمت خواهم شود مثلن میومد درس باهام کار

کنه تنبیح فزیکی مثل دو دست بالا با یک پا   یا مداد یا خدکار می ذاشت لایه انگشتام فشار وی داد  یا

کتک می خوردم گذشت این روزها نکبتی تا این که مادربزرگم امد خونه منو دید گفت تو هنوز زنده ای من

 که می ترسیدم حرف بزنم چون حرف نزده این همه کتک خورده بودم به خاطرامدن نامادریم به مدرسه

که نمی دونم چی گفته بودند مادر بزرگم گفت نزدیک به یک ساعت بیشتر کتک می خوردم بعدش مادر

بزرگم رفته بود به بابا بزرگم گفته بود چی شده گذشت تا این که از طرف مدرسه امدن که فصل امتحانا

شروع شده چون معلمم منودوست داشت بابت چی نمیدونم شاید اونم زن باباداشه البته شوخی

کردم .که شاید زن بابا داشته .خلاصه من دو باره رفتم مدرسه در زیادی که نمشد بگی خوندم چون

همش کتک کار کردن مثل یک برده در خانه یا مغازه .

ادامه دارد رفیق .

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 23:36 توسط حسین |

با سلام

خلاصه می گفتم

اینقدر از این کتکها خوردم یادمه که بابام منو کرد تویه بک بشکه دویست بیست لیتری که یک طرفش باز

بود بعد با بلوک می زد تو سرم همین حالا که دارم می نویسم جلو یه چشمام ضاحر که چه جوری

دستامو می گرفتم رویه سرم که مثلن سرم نشکنه اما دستم داقون می شد

بزارید یک چیز را بگم بابام تریاک مصرف می کرد خوب دیگه به قول مردم ادم معتاد که عرادیی از خودش

ندارد به حرحال منو انقدر زد که خودش خسته شد بهم گفت حالا این جا میمونی تا ادم بشی در بخونی

علتش

این بود که مثلن می خواستن کمک کنن  تا در درس نمره خوبی بگیرم حالا می فهمم که چرا علاقه ای به

درس خوندن نداشتم چون همش کتک شبا در مغازه درد جایه کتک خوردنها یه تیکه کلام که همش بهم

می گفتن این بود پوس کلفت چرا تو نمی میری خلاصه امدن درس املا بگیرن از من منم چیزی که

درست بلد نودم این شد یک کتک خوردن مدتها این جوری گذشت یک بار که دستم درد می کرد معلمم

ازم پرسید چی شده منم گفتم بابام زده گفت راست میگی گفتم بله خانم البته خانم معلم منو یه

جورای دوست داشت نمیدونم چرا بهم گفت فردا به مادرت بگو بیاد مدرسه منم در جوابش گفتم من که

مادر ندارم گفت یعنی چی که مادر نداری گفتم تو خونه بهم می گن تو که مادر نداری حسابی خانم

معلم تعجب کرده بود گفت زن بابا داری اولین بار بود که این را شنیده بودم گفتم زن بابا چیه مثل این که

خانم همه چیز رو فهمیده بود البته اون زمان نمی فهمیدم چون سنی نداشتم به حر حال نا مادری مو

اوردن مدرسه به بهانه برادرکه با هم تو یک مدرسه بودیم ای کاش نمیومد

 ادامه دارد رفیق

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 22:55 توسط حسین |

خو ب بر حر حال تا جای که فامیلام بهم گفتند اینکه منو از ماشین به بیرون پرت کرده بوده بابام البطه در حال

 حرکت ماشین خیله که بهم می گفتن خو ب حالا اونای که خودم یادمه میگم به حر

حال زخم دردش خوب

میشه اما جاش یادگاریه که می مونه از سال که به مدرسه می رفتم خوب یادمه که چه جوری باهام تا

می کردن سال اول بابام منو به مدرسه فرستاد با برادر بزرگتم تویه مدرسه بودیم .

مثلن پول توجیبی من ۲ تومان  بود انم برایه کرایه ماشین یک تومان  رفت یک تومان برگشت اما برادرم

۱۰تومان می گرفت بر حرحال برام مهم نبود تازه اگر بعضی از روزا پو بیشتری به من میداد برادرم ازم

 می گرفت به زور بازم مهم نبود برام اگر چیزی می گفتم کتک می خوردم هم از بابام هم از برادرم

هم از زن بابام .

برحر حال درس خوندم اما علاقه ای  نداشتم به درس خوندن اما اسعتداد خوبی داشتم اینو معلمم بهم میگفت

خلاصه خیلی خیلی فرق داشتم برایه این خوانواده همش سر کوفت همش کتک همش تعبیض

مثل این که یه سگ سگ سگ سگ سگ تو خونه دارن نگهداری می کنن رفتار وحشیی والا من

که ندیدم با سگ چنین رفتاری کنن حتا سگ ولگرد خیابانی به خدا این چیزا رو که می نویسم خودم

حالم از این دنیا بهم می خوره دوست دارم خودمو از بین برم یعنی خود کشی کنم که کردم بعد بهش

خواهم رسید وتوضیح می دم .

اول ببخشید من چیدن مطالب رو بلد نیستم .

بر حرحال گذشت تا کلاس دوم .هم درس میخوندم هم کار می کردم کمک بابام در مغازه  یه روز یادمه که

بابام با ملاقه بزرگ زد توسرم احساس کردم که مردم بی هوش شدم چش باز کردم تو خونه بودم

کف اتاق سرم خونی بود واقعآخدا کمکم کرده بود .یک بار دیگه شب بود داشتم پیاز داغ می گرفتم که

کمی از پیاز داغ سوخت باید طلایی میشد سیا شده بود بابام اینو دید وای وای چه بلای سرم اورد

ساعت  ۲ نصف شب منو هول داد رو دیگ روغن داغ سر دادو بیداد کرد کرخر

مادر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شده چراحواست نیست مادر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تنها شانسی که اوردم این بود که مغازه روبرو حسن

اقا نانوا باز بود شنید بود داد فریاد بابام امد منو نجات داد از کتک خوردن.

بقیش برایه بعد رفیق

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 20:23 توسط حسین |

با سلام

من یک جوان هستم متولد ۱۳۶۱   شهریور ماه

ببخشید من درس زیادی نخوندم ؟؟ اگر در نوشته هام غلط املای هست لتفآ ناراحت نشین همین قدر که میتونم بنویسم خودش خوبه تا سوم ابتدای خوندم

از یک خانواده هشت نفره سه خواهر سه برادر.

شغل بابام اشپزی.

مادرم خونه دار که نامادری هست

به گفته زن بابام که میگه مادرت تورا نخواست و تو رو داد به من . بزارید  به یک نکته اشاره کنم مادرم من

زن دو وم بابام بود.خلاصه منو  تحویل  این جامعه میدن که به خاطر یک ساعت عشق بازی شهوت.

بچیه. اول خواهرم

دوم. خواهرم

سوم.برادرم که خدا رحمتش کنه عمرش را داد به شما

چهارم .نویسند ه این مطالب

  پنجم. برادرم

ششم .خواهرم

خوب از کجا شرو کنم والا نمی دونم از اولش خوب دیگه از اولش .

روز ای خیلی سختی مثل اینه داری از مردن حرف میزنی حتی در کودکی که با چه فلاکتی من بزرگ شدم

 کتک شکنجه البته یک سری شو فامیلام بهم میگن چون به اسم خدا بهش رحم کرده می شناسن که

میگن خاله بابام که می گفت تودر بچگی که بودی بابات می انداختت تویه سطل اشغال

ادامه دارد رفیق من

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 0:15 توسط حسین |